داود بن علينقى وزير وظايف

49

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

مزيّنى بود ، سه چهار چهل چراغ نفتى « 1 » ، و يكى هم دم محراب ، شمعى داشت ، دمِ شكل حضرت مريم هم ، چهار شمعدان بلور گذارده بودند ، حقير كلاه در سر داشتم ، كشيش در كمال معقوليت گفت : رسم اين است كه در اينجا كلاه بايد برداشت ! فورى كلاه خود را برداشتم . بازارها و مغازه‌هاى خيلى خوب داشت ، رفتم قدرى اسباب ورشو « 2 » خريدم ، يك جفت انگشتر فيروزه هم كه به دو تومان خريده بودم ، « ملاخليفه » بيست منات براى حقير فروخت ، فيروزهء خوبى هم داشتم ، صد و بيست منات خريد ، ندادم . كليسا عصرى آمدم منزل ، نزديك غروب « حاجى على اكبر رضايوف » ديدن آمد ، خيلى معقوليت كرد . شب را هم در « بادكوبه » ماندم ، خيلى شب را بيدار بودم و روزنامه نوشتم ، كليسا چهار صفه داشت ، هر صفه‌اى هشت ذرع در هشت ذرع ، شش ذرع ارتفاع ، وسط هم هشت بود ، ليكن تقريباً دوازده ذرع ارتفاع داشت . جنگ ژاپن روز ديگر هم كه چهارشنبه و بيستم بود ، در « بادكوبه » تا عصرى توقف كردم ، ميدانى بود كه شاخه‌هاى درخت سرو از « مازندران » ، بُنه « 3 » آورده بودند و به زمين نصب مىكردند ، [ به ] طرزهاى خوشكل ، باغى موقتى مىساختند ، دو سه دكان موقتى باز كرده بودند ، اسباب‌هاى جزئى ، دم هر دكانى كشيشى نشسته بود و متمولين « 4 » هر يك چيزى

--> ( 1 ) - در متن نفطى است . ( 2 ) - ورشو آلياژى است مركب از 55 % مس ، 25 % روى و 20 % نيكل ، شبيه نقره كه استحكام آن زياد است آن‌را نقره آلمانى هم مىگويند . ( 3 ) - قلمه ، ريشه ( 4 ) - در متن تولين است .